امیرسامامیرسام، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

جوجه کوچولوی مامان

اولین سفر

   اولین سفرت رفتیم شمال اردیبهشت سال 87 بود . با دایی و زندایی فریبا و مایون .   مامان خاطره خیلی خوبی از اون سفر نداره. بخاطر مرخصی ای که داشتم تا پنج ماهگی تهران بودیم. بعد بابا اومد دنبالمون با مایون رفتیم کیش خونمون. موقع رفتن خیلی گریه کردم دوست نداشتم تهران رو ترک کنم . اولین روز سر کار رفتنم یکی از بدترین روزهای زندگیم بود . وقتی تهران بودیم چند بار رفتیم کرج خونه مامان گوهر. اینم یه عکس از شما و دایی حمزه ( برادر زندایی فریبا ) ...
6 دی 1391

چقدر زود دیر میشه

  جانکم چند وقته به مامان میگی چرا صبحها منو ول میکنی میری. هر چی میگم نه عزیزم . صبحها قبل از رفتن بوست میکنم نازت میکنم روتو میکشم و به فرشته ها میگم مراقبت باشند بعد میرم. اما قبول نمیکنی میگی نه ولم میکنی. چقدر زود دیر می شه.     ...
5 دی 1391

شروعی متفاوت

خوب یک کم برای این کار دیر شده ولی مامان خیلی دوست داشت یه روزی این کار رو انجام بده یعنی یه وبلاگ که توش برات بنویسه. فکر کنم با یه عکس از تولد سه سالگیت شروع خوبی باشه . تولد چهارسالگیت هنوز توی دوربین منتظرن تا خالی بشن. اولش یک کم گریه کردی و گفتی دوست نداری تو مهد تولد بگیریم اما آخراش بهت خوش گذشت. مایون هم پیش ما بود . اومد مهد. بابا هم یه سر اومد و کیک و آورد و یه عکس گرفت و رفت. دوست دارم عزیزترین ...
4 دی 1391