امیرسامامیرسام، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

جوجه کوچولوی مامان

یک روز شوم

1391/11/1 12:43
نویسنده : مامان امیرسام
365 بازدید
اشتراک گذاری

چه روز شومی بود اون روز. درست شب بعد از تولد یکسالگیت . پر از شور و هیجان بودم از اینکه یکسالت تموم شده بود . شب بعد رفتیم با پدرت بیرون . رفتیم فاز 4 صدف تا پدرت ماهی بخره . ایکاش نمی رفتیم. ای کاش .........

گذاشتمت روی صندلی چرخان پارک . میله وسطش فرمانش شکسته بود . شروع کردم چرخوندنتو نمیدونم چرا خودم هم باهات نچرخیدم و فکر کردم میتونی تعادلت روی صندلی نگه داری و افتادی و افتادی. بلندت کردم . خون تمام صورتت رو پوشونده بود . پیشونیت خورده بود به میله . دست زدم . دستم فرو رفت. بعد اونوقت بود که اونقدر جیغ کشیدم و جیغ کشیدم که چند نفر از ترسشون جمع شدن. بعد تور رو با پدرت بردن بیمارستان من رو هم که شوک شده بودم با یه ماشین دیگه بردن.

بدترین قسمتش تو بیمارستان بود . تو اونقدر از جیغ های من ترسیده بودی که ناخوداگاه سرت هی تکون میخورد. الهی مادر بمیره. چقدر ترسیدی. چقدر.؟

نمیدونم چشم بود؟ سهل انگاری بود؟ قسمت بود یا هر چی دیگه

بحال خودم تأسف میخورم از آن روز و از بی تفاوتی و ............ !

بزرگ که شدی همه چیزو برات تعریف می کنم .

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)