تا دو سالگی
سال دوم زندگیت شروع همه چیزهای بد بود . مامان بخاطر سر کار رفتن خیلی درگیری ذهنی با خودش داشت و مدام احساس گناه و گناه و گناه. از اینکه مجبورم روزها پیش نباشم خودم بهت رسیدگی کنم . صبح چشمهات بر روی لبخند من باز بشه . مجبور بودم آروم بیدار شم آماده شم و برم .
تقریباً تا یکسال و نیم مایون پیشت بود . پدرت هم که بی تجربه و ........

علاقه ای هم به بچه داری نداشت . برای همین فشار احساسی و عاطفی خیلی روم بود. از نظر روحیه خیلی تضعیف شده بودم و حساس و با تو کوچولوی مامان بعضی وقتها بدرفتاری می کردم تا جائیکه تصمیم گرفتم چند ماه مرخصی بدون حقوق بگیرم و برم تهران .
مادرم ، عزیزم، نازم ، جوجولم خیلی دوست دارم اونقدر پر از احساس گناهم از اینکه در موردت چقدر کوتاهی کردم اینکه چرا نتونستم قید کارو بزنم بمونم خونه .
ولش کن . بهتره چند تا از لحظه های زیبای زندگیت تا دوسالگیت رو ببینیم
اولین بستنی که خوردی

ببین خودتو چیکار کردی با ماست

اینم از ماکارونی خوردنت

اینجا داری اذان میگی

تا مدتها روزها فقط با قابلمه و کاسه بشقاب بازی میکردی

تابستون 88 رفتیم تهران اینم یه تصویر از آب بازی تو حیاط مایون با دائی



تا دو سالگی
